در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی

به بوسه گفتم اش اما تو نيز چون دگرانی

 

 به يوسف تو هزاران عزيز دست به دامان

تو مثل برده فروشان به فکر سود و زيانی

 

گل شکفته خود را سپرده ام به تو ای رود!

به شرط اينکه امانت به آشنا برسانی

 

تو را در آينه می بينم٫و هنوز همانم

به باغ آينه برگرد  اگر هنوز همانی

 

 هزار صبحی توانستی و نخواستی اما

 رسيدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی

 ..اقليت.  فاضل نظری

 www.haninameh.blogfa.com

/ 0 نظر / 2 بازدید