دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هيچ از من و اين ماجرا نمی فهمی

 

رفيق! نسبت من می رسد به مجنون آه...!

 و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

 

 بدون آن كه بفهمم شدم دچار عشق

 تو خنده می كنی اما ٫ مرا نمی فهمی

 

خيال می كنی آيا كه من پشيمانم؟

خيال می كنی آيا٫ و يا نمی فهمي؟

 

منم كه شهره ی شهرم به عشق ورزيدن*

خيال توبه ندارم٫چرا نمی فهمی

 

ز عشق گفتم و ها... حاضرم به تكرارش

بگو كه حرف مرا تا كجا نمی فهمي؟

 

 و حرف آخر من: عشق اختياری نيست

دچار تا نشوی ٫ عشق را نمی فهمي

 

 رضا اسماعيلی كتاب عاشقانه های شرقي

/ 0 نظر / 2 بازدید